دیگه همه چی تموم شد دیگه همه چیو تموم کردم شاید با یک تفکر اشتباه برای دوستان عزیزم و شاید هم درد دلی برای دوستان عزیزم که تعمق بیشتری می کنند من میخوام اخرین مطلب این وبلاگ هم رو دوباره درباره ی شعر ابی (من اگه خدا بودم) بنویسم.تحلیل این شعر از وبلاگ پویان عزیزم که امیدوارم راضی باشه.
http://www.ebihomepage.persianblog.com/
هنوز هم دوست دارم نظر دوستای عزیزم رو در مورد اهنگ من اگه خدا بودم ابی بشنوم ابی که همیشه از خدای بزرگ در کنسرتهاش تشکر میکرد ابی که همیشه از خدا کمک میخواست همیشه از خدا خواسته بود که آخرین آرزوش این باشه که در تخت جمشید در ایران بیاد و بتونه یه کنسرت برای ایرانیان عزیز بزاره وای که چه حالی میده و خودش هم گفته که اگه بیاد ایران اولین اهنگی رو که بخونه آهنگ آسون نشو(معروف به گریه نکن خاتون من تولدی دوباره کن) رو بخونه . نمیدونم چه چیزی باعث شد تا در اخرین کار خودش از خدای خودش شکایت کنه با اون فریادهای به گریه میرسه از درد دل سنگ و دل اهن.

من اگه خدا بودم
شهر بم هرگز نمی لرزید
نیمه شب اون غنچه ی نوزاد
از نگاه مرگ نمی ترسید
من اگه خدا بودم
مادرای دجله ی خونین نمی مردن
از فرات سرخ آلوده
نوعروسا ماهی مرده نمی خوردن
من اگه خدا بودم
دخترای اورشلیم و غزه و صیدا
جای حکم تیر و نارنجک
ترانه می نوشتن روی دیوارا
هر کسی جای خدا بود
شاهد این روزگار و این زمین زار
دست کم معجزه ای می کرد
برای بچه های بی کس و بیمار
اگه کفره کلام من
یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه ، بازی واژه
نمی بازم منه کافر
صدای زنگ بی رحمی
سر هر کوچه و برزن
به گریه می رسه از درد
دل سنگ و دل آهن
اگه دیوار کجی ها
رفته ها بالا تا ثریا
دست معمار خدا بود
خشت اول من و ما
چه عیبی داشت اگه فردا
جهان بهتر از این می شد
خدا می رفت و یک مادر
پرستار زمین می شد
اگه کفره کلام من
یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه ، بازی واژه
نمی بازم منه کافر
صدای زنگ بی رحمی
سر هر کوچه و برزن
به گریه می رسه از درد
دل سنگ و دل آهن
من اگه خدا بودم
شهر بم هرگز نمی لرزید !
ترانه ی مورد بحث در این مطلب ، هشتمین ترانه در چیدمان آلبوم " حسرت پرواز " یعنی ترانه ی " من اگه خدا بودم " است . ترانه ای با آهنگسازی و تنظیم شوبرت آواکیان و ترانه سرایی زویا زاکاریان و اجرای ابی .
در مورد مسائل فنی این ترانه در وبلاگ های مختلف صحبت شده است و من تنها ، قصد دارم به بیان مسائلی در مورد جهان بینی و تفکری که در پس این ترانه وجود دارد ، بپردازم .
این ترانه شاید جنجالی ترین و پر سر و صداترین ترانه ای ست که در سال های اخیر منتشر و به گوش مردم رسیده است ، ترانه ای که ترانه سرای اثر ، با جسارت و جهان بینی ای متفاوت و از نظر من بسیار واقعی و زیبا ، نگاهی عمیق به مسئله و مشکلات بیشمار موجود در جهان ، و خالق و خدای تصویر شده ی این هستی انداخته است .
متاسفانه از آنجایی که مردم ما مردمی ، بسیار مذهب گرا و در پیرو پرورش فکری خود ، مخالف با نظرات و عقاید مخالف هستند ، به هیچ وجه نتوانسته اند با این ترانه رابطه برقرار کنند و به تفکر در مورد مسائلی که در این ترانه بیان شده است ، بپردازند . حتی مشاهده می شود که دوستداران دو آتشه ی ابی هم ، گاهی علم مخالفت با این ترانه بلند می کنند و عده ای هم به شکلی برای خود راه در رویی در مضمون این ترانه پیدا می کنند و ترانه را آنطور که دوست دارند ، می شنوند و نه آنطور که هست . حتی شخص ابی نازنین هم ، در مصاحبه ای که چندی پیش با همین وبلاگ انجام داد ، به صلاحدید خودش ، به شکلی بر روی موضوع اصلی مورد بحث این ترانه سرپوش گذاشت و از نظر من هدف اصلی این ترانه را بیان نکرد .
به هر روی من می خواهم تنها به متن این ترانه توجه کنم و به کنکاشی ساده در متنی که پیش روی ماست و توسط ابی عزیز اجرا شده ، بپردازم و نه حرف و حدیث ها و برداشت ها و تصورهای عموما مذهب گرایانه ای که باز هم عده ای در یک ترانه ی کاملا معترض به این نوع نگاه ، به دنبالش هستند . متاسفانه این روش اعتدال بی مورد ، و کج دار و مریز راه رفتن با هر نوع مسئله ای هم ، از خصوصیات نه چندان جالب مردم این سرزمین است که امیدوارم روزی حل شود .
نخست برای شناخت واقعی این ترانه ، مانند بسیاری از آثار ادبی دیگر به جغرافیای منتخب ترانه سرا نگاه می کنم . موضوع ترانه و جغرافیای وقوع این ترانه ، نه در محل زندگی ترانه سرا در لوس آنجلس ، بلکه در خانه ی مادری و به طور وسیعتر در خاور میانه است . کاملا نمایان است که ترانه سرا با شنیدن اخبار تکان دهنده ای که هر روز از خاورمیانه به گوش می رسد ، به خصوص زلزله ی ناگوار بم ، تصمیم به نوشتن ترانه ای می گیرد که در آن به جای اعتراض های متداول به انسان ها و مخلوقین ناچیز و ضعیف - در مقابل خالق قدرتمند مورد تصور در ادیان گوناگون - اعتراض به خالق این هستی را مورد نظر و توجه قرار می دهد و به سراغ تصمیم گیرنده ی اصلی می رود . و مانند کسی که از اعتراض به انسان ها خسته شده و به جایی نرسیده است ، به قول ایرج جنتی عطایی ، خنجر صدایش را به سوی خدا نشانه می رود .
بله ، انتخاب این سوژه ، با این جسارت و با این عمق هیچگاه در ترانه ی نوین ایران انجام نشده بود و فکر هم نمی کنم که به این زودی ها تکرار شود . زویای نازنین ، هدفی را در ترانه نشانه رفته که هنوز برای مردم این خاک و حتی بسیاری از مردم جهان بسیار حساسیت برانگیز است و سر و صداهای بسیاری را به دنبال خواهد داشت .
او در سه بند نخستین ترانه ، از زلزله ی بم ، جنگ در عراق و جنگ در لبنان و فلسطین سخن می گوید و به گوشه ای از مشکلات گوناگون موجود در این گوشه از جهان اشاره می کند و در ادامه ، بی پروا به خدایی می تازد که در تمامی ادیان الهی ، به گونه ای برای مردم تعریف و مجسم شده است ، که قدرت مطلق این هستی ست و حضور و یا عدم حضور هر چیزی – از یک مولکول تا سراسر کائنات – بسته به قدرت و خواست اوست .
حرف زویا زاکاریان ، در تمام ترانه استفاده از همین تعریف مذکور است و از خدایی با این تعریف و با این قدرت گله هایی اساسی می کند ، که درستی یا نادرستی آنرا به اندیشه های بیدار و امروزی می سپاریم و نه اندیشه های باقی مانده در صدها و هزاران سال پیش ، یعنی زمان ظهور این ادیان .
زویا می گوید ، خدایی که در قصه های مختلف بیان شده در قرآن و تورات و انجیل و ... می تواند با اشاره ای ، معجزه ای عظیم برپا کند و ظالمین و سرپیچی کنندگان از فرمانش را نابود کند ، چگونه است که هیچگاه در طول تاریخ مدون و نگاشته شده ی بشر و نه افسانه هایی که مشخص نیست در کجا و چگونه رخ داده ، چنین معجزاتی را اعمال نکرده و انسان ها را از شر مشکلات عدیده و بی پایانشان رهایی نبخشیده است ؟ چگونه است که خدایی با این قدرت ، این جهان سراسر ظلم را می بیند و کاری نمی کند ؟ و یا اصلا چگونه می تواند چنین جهانی را بیافریند ؟ مگر هدف خداوند ، رسیدن به مدینه ی فاضله ای برای انسان ها نیست ؟ پس این بازی شوم زندگی و دنیا ، تا چه زمانی ادامه خواهد داشت ؟ تا زمانی که جهان را کاملا ظلم فرا گیرد و سپس منجی عالم ، ظهور کند و مردم را نجات دهد ؟ چه زمانی جهان از ظلم لبریز می شود ؟ تاریخ بشریت که همیشه لبالب از ظلم بوده ، هست؟
این سوال ها و صدها سوال دیگر ذهن زویا زاکاریان را می آزرده که دست بر قلم برده و این اعتراض را بیان داشته است . سوال هایی که بزرگترین علمای دینی در جهان هم از پاسخگویی آن عاجزند و در جوابمان چیزی جز تکرار آنچه هر روز می شنویم و در واقع بیشتر به پاک کردن صورت مسئله شبیه است تا پاسخگویی به سوال ، از ایشان نخواهیم شنید . زویا در ترانه به زیبایی به این مسئله و بازی با واژه ها هم اشاره کرده است .
در ادامه نیز زویا زاکاریان با هوشیاری مثال زدنی خود ، در ادامه ی این اعتراض تند ، مسئله ای را مطرح می کند و شنونده و همه گان را به چالشی بزرگ و مطمئنن بی پاسخ می کشاند و خود را در موضع قدرت قرار می دهد و آن موضوع در این چند بیت دیده می شود :
اگه کفره کلام من
یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه ، بازی واژه
نمی بازم منه کافر
صدای زنگ بی رحمی
سر هر کوچه و برزن
به گریه می رسه از درد
دل سنگ و دل آهن
به راستی ، اگر کلام او کفر است ، کسی یارا و توان و دانش آن را دارد که حرفی بهتر بزند ؟ آیا کسی تا این حد می تواند کم فکر باشد که منکر ظلم در جهان شود ؟ کسی می تواند بگوید ، فلسفه ی تولد نوزادی با قدرت خدا ، و سپس مرگش در زیر آوار زلزله ای که آن هم حاصل قدرت خداست ، چیست ، جز رنج بی پایان و ظلم بر خود کودک ، مادر و پدر و اقوام زنده مانده ی کودک ؟ آیا با وجود این مسائل و بی عدالتی های عمیق ، حرفی هم برای گفتن ، باقی می ماند ؟
زویا زاکاریان در بخش بعدی که بخش اصلی ترانه ی او و هدف اصلی ترانه ی اوست به سراغ مسئله ی خلقت می رود و باز هم ، خود خالق را باعث و بانی تولد کجی ها و مشکلات می داند که کلامی کاملا درست و به جاست . باز هم باید تکرار کرد ، خدا در ادیان گوناگون نیروی مطلق است و همه چیز در جهان مخلوق اوست ، پس کجی ها و زشتی ها و مشکلات هم مخلوقات او هستند ، آیا غیر از این است ؟
چه کسی می تواند بگوید ، خدایی که در انتهای قدرت است ، چگونه شر را آفرید ، تا در مقابل خیر بایستد و در تمامی تاریخ از آن پیشی بگیرد . آیا شر و شیطان ذکر شده در ادیان ، مخلوق های همین خدا نیستند ؟
اگر خداوند به دنبال جهان نیکوست ، پس خلقت شر چه معنا دارد ؟ مطمئنم ، عده ای خواهند گفت که ما در حال آزمایش هستیم ، آزمایش الهی ؟؟؟؟
به راستی آزمایش جالبی ست ، انسان به یاد نویسنده ای می افتد که در آنجا ، نویسنده ، خالق و صاحب جان و مال بازیگران نوشته اش است و قدرت مطلق . هر گاه بخواهد خلق می کند و هر گاه بخواهد نابود می کند ، یا حتی نوشته را نیمه کاره رها می کند و می رود ، بی توجه به روابطی که در میان این اجزا به وجود آمده و جان گرفته است . تکلیف عشق ، دوستی ، مهر ، وابستگی ، زندگی ، امید ، آرزو ، اندیشه ، تفکر ، عقاید و صدها چیز دیگری که هستند و جریان دارند و در وجود این مخلوقین شکل گرفته است ، چیست ؟؟؟
به راستی اگر چنین خدایی وجود دارد و چنین انتظاراتی از انسانی که در خلقت خود هیچ نقشی نداشته است دارد ، از نظر شما ، ما بازیچه هایی حقیر بیشتر هستیم ؟ !
در اینجا سوال دیگری هم مطرح می شود ، هدف از خلقت این جهان چیست ، جهانی که خیر و شر در کنار یکدیگر بوجود می آیند و بعد ، وظیفه ی سنگین مبارزه با شر بر گردن نحیف و ضعیف انسان گذاشته می شود . و جالب ، این موضوع است که این مبارزه ، همراه با تهدید و ارعاب هم هست ، که اگر به سوی شر بروی و کارهای خوب انجام ندهی به جهنم خواهی رفت و شکنجه خواهی شد و هزار چیز دیگر . تا کنون خودتان را با این قصه تطبیق داده اید ؟ یک بار این کار را بکنید ، آنگاه درخواهید یافت که چه ظلم بی پایانی بر شما وارد می شود . انسانی ، بدون کوچکترین دخالتی در تولد و مرگ خویش ، پا به عرصه ی جهان می گذارد و در طول زندگی ، یکسره بدبختی پیش پایش نازل می شود و مصیبت می بیند و در طول این عمر کوتاه هم ، همیشه باید نگران روز جزا باشد و از ترس آتش و دیگ و شکنجه ، بدبختی مضاعفی را تحمل کند و در تلاش برای جمع آوری امتیاز برای رستگاری ابدی اش باشد . به راستی معنای مطلق ظلم چیزی جز این است و آیا زویا در همین ترانه ، حرفی جز این موضوع را بیان کرده است ؟
در آخر هم ، زویا زاکاریان ، آرزوی بی پروا و جسورانه ی خود را بیان می کند ، که آن آرزو ، جایگزینی یک مادر با تمام تعریف هایی که از آن می شناسیم به جای خداست . مادری که بتواند برای خالقان و فرزندان خود دلسوزی کند و با استفاده از قدرتش از رنج بی پایانی که بر آن ها وارد می شود ، بکاهد ، نه آن که گاهی سونامی و زلزله و سیل و ... را بر آنان نازل کند و از جایگاه زندگی آنها برایشان گورهای دسته جمعی بسازد ، تا به قولی از آنها تست بگیرد !!
از نظر من ، این ترانه تلنگری عمیق و تفکر برانگیز برای تمامی انسان هاست ، انسان هایی که نسل در نسل ، گردن به حرفها و حدیث هایی می نهند که باید ، آری باید در مورد صحت و حقیقتشان عمیق اندیشه کرد . این ترانه علاوه بر این نگاه تند و برنده به خالق جهان ، نگاهی طعنه آلود و در عین حال کاملا جدی به مذهب و دین ، از هر شکلش دارد .
در نگاهی دیگر می توان نتیجه ای دیگر هم گرفت که شاید ، زویا زاکاریان ، خداهای خاص این ادیان را به چالش و اعتراض گرفته است ، الله در اسلام ، خدای مسیحیت ، یهوه در دین یهود ، که پرطرفدارترین ادیان جهانند ، و نه قدرت و یا نیروی همچنان ناشناخته ای که علت اصلی آفرینش این جهان است . خدایی که در این دین ها ، همانطور که گفتم ، قدرتی بی پایان دارد و دلیل هر وجود و یا عدم وجودی در جهان و صاحب جان و مال مخلوق های خود است .
در این جا ، بد نمی دانم که گریزی هم داشته باشم بر رباعی ارزشمندی از خیام نازنین ، اندیشمند بزرگی که بیان حرف ها و اندیشه هایش در قرن بیست و یکم نیز ، برای عده ای مذهب زده ، رعب آور و ترس آلود است . خیامی که تفکرات و عقایدش را صدها سال پیش با جسارتی مثال زدنی بیان کرده است .
یکی از رباعی های خیام نیز ، مضمونی کاملا مشابه و موازی با ترانه ی من اگه خدا بودم دارد . رباعی ای که در آن خیام هم ، آرزوی خدایی می کند تا انسان را به آنچه می خواهد به آسانی برساند . او نیز در دو بیت ، تمام حرف این ترانه را بیان داشته است ، از اعتراض به خلقت و خالق تا آرزوی خدا بودن و سامان دادن به جهان . حال این دو بیت را می آورم تا شما نازنینان هم با خیام و تفکراتش و تلاش های چند صد ساله ی بیداردلان ، برای رهایی از دروغ و خرافات آشناتر شوید :
گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را زمیان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی
کآزاده به کام دل رسیدی آسان
به هر روی ترانه ی مذکور ، ترانه ایست که با جسارت مثال زدنی تمام ارکان سازنده ی آن ، ساخته ، اجرا و پخش شده است و مطمئنا ذهن های بسیاری را به تفکر و اندیشه ی بیشتر در مورد خدا ، انسان ، جهان و خلقت واداشته است .
در آخر هم درود و دست مریزادی عمیق و گرم ، برای خالقان این اثر درخشان و ماندگار و پر مغز ، به ویژه برای دلاورزن ترانه سرای ایران ، زویا زاکاریان عزیز دارم و آرزوی انتشار ترانه های بیدارگر دیگری ، از این دست را ، از همه ی دست اندرکاران روشنفکر در عرصه ی ترانه ی نوین ایران دارم.
به راستی ، اگه کفره کلام من یکی حرفی بگه بهتر ...
دوستدار شما محمدمهدي(معين)خدا نگهدار براي هميشه از وبلاگ حسرت پرواز نظر يادت نره دوست عزيزم.