تبليغاتX
حسرت پرواز

حسرت پرواز

دوباره اومدم ولی این بار با کوله باری از امید اون دفعه که رفتم و دیگه پیدام نشد به خاطر این بود که هیچ امیدی برای زندگیم نبود نمیتونم اصلا ننویسم باید بنویسم تا بتونم زندگی کنم بیاد دوباره بهم کمک کنید تا بتونم از هر چیزی بنویسم اینم بگم وبلاگ در مورد همه موضوعات هستش ولی بیشتر به عشق و شعر مربوط میشه امیدوارم بتونم دوباره یه فضای خوب و دوستانه درست کنم تا بتونیم دوباره خوب شروع کنیم از دوستانی که میخوان باهمدیگه همکاری بیشتری داشته باشیم یا اینکه تبادل لینک باشه و هر چیز دیگه ای باشه خوشحال میشم که بهم بگن دوست دارم نظرات جامعی بذارید  نه اینکه طوری باشه که من بیام بنویسم و شما بیاد نظر بزارید که من هم آپ کردم به ما هم سر بزن بهتر هستش که همدیگرو نقد کنیم منتظر همتون میمونم.

به امید روزی که حضرت حجه بن الحسن(عج) ظهور کند تا همه در دنیای عدالت گستر او زندگی کنیم.

پس از آن غروب رفتن ... اولین طلوع من باش ... من رسیدم رو به آخر ... تو بیا شروع من باش ... شب و از غصه جدا کن ... چکه کن رو باور من ... خط بکش رو جای پای ... گریه های آخر من ... اسمتو ببخش به لبهام ... بی تو خالیه نفسهام ... خط بکش رو باور من... زیر سایهبون دستام ...خواب سبز رازقی باش ... عاشق همیشگی باش ... خسته ام از تلخی شب ... تو طلوع زندگی باش (معین آهنگ طلوع )

این شعری رو که براتون نوشتم توی این یک ماه آخر همه زندگی من بود به خاطر اینکه مشکلاتی که داشتم و فعلا حل شده و خیلی خوشحال هستم که میتونم دوباره آرزوی زیستن رو در خودم حس کنم دعا کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:41  توسط محمدمهدی   | 

دیگه همه چی تموم شد دیگه همه چیو تموم کردم شاید با یک تفکر اشتباه برای دوستان عزیزم و شاید هم درد دلی برای دوستان عزیزم که تعمق بیشتری می کنند من میخوام اخرین مطلب این وبلاگ هم رو دوباره درباره ی شعر ابی (من اگه خدا بودم) بنویسم.تحلیل این شعر از وبلاگ پویان عزیزم که امیدوارم راضی باشه.   http://www.ebihomepage.persianblog.com/

هنوز هم دوست دارم نظر دوستای عزیزم رو در مورد اهنگ من اگه خدا بودم ابی بشنوم ابی که همیشه از خدای بزرگ در کنسرتهاش تشکر میکرد ابی که همیشه از خدا کمک میخواست همیشه از خدا خواسته بود که آخرین آرزوش این باشه که در تخت جمشید در ایران بیاد و بتونه یه کنسرت برای ایرانیان عزیز بزاره وای که چه حالی میده و خودش هم گفته که اگه بیاد ایران اولین اهنگی رو که بخونه آهنگ آسون نشو(معروف به گریه نکن خاتون من تولدی دوباره کن) رو بخونه . نمیدونم چه چیزی باعث شد تا در اخرین کار خودش از خدای خودش شکایت کنه با اون فریادهای به گریه میرسه از درد دل سنگ و دل اهن.

خداحافظ ابي جونم

من اگه خدا بودم

شهر بم هرگز نمی لرزید

نیمه شب اون غنچه ی نوزاد

از نگاه مرگ نمی ترسید

من اگه خدا بودم

مادرای دجله ی خونین نمی مردن

از فرات سرخ آلوده

نوعروسا ماهی مرده نمی خوردن

من اگه خدا بودم

دخترای اورشلیم و غزه و صیدا

جای حکم تیر و نارنجک

ترانه می نوشتن روی دیوارا

هر کسی جای خدا بود

شاهد این روزگار و این زمین زار

دست کم معجزه ای می کرد

برای بچه های بی کس و بیمار

اگه کفره کلام من

یکی حرفی بگه بهتر

وگرنه ، بازی واژه

نمی بازم منه کافر

صدای زنگ بی رحمی

سر هر کوچه و برزن

به گریه می رسه از درد

دل سنگ و دل آهن

اگه دیوار کجی ها

رفته ها بالا تا ثریا

دست معمار خدا بود

خشت اول من و ما

چه عیبی داشت اگه فردا

جهان بهتر از این می شد

خدا می رفت و یک مادر

پرستار زمین می شد

اگه کفره کلام من

یکی حرفی بگه بهتر

وگرنه ، بازی واژه

نمی بازم منه کافر

صدای زنگ بی رحمی

سر هر کوچه و برزن

به گریه می رسه از درد

دل سنگ و دل آهن

من اگه خدا بودم

شهر بم هرگز نمی لرزید !

ترانه ی مورد بحث در این مطلب ، هشتمین ترانه در چیدمان آلبوم " حسرت پرواز " یعنی ترانه ی " من اگه خدا بودم " است . ترانه ای با آهنگسازی و تنظیم شوبرت آواکیان و ترانه سرایی زویا زاکاریان و اجرای ابی .

در مورد مسائل فنی این ترانه در وبلاگ های مختلف صحبت شده است و من تنها ، قصد دارم به بیان مسائلی در مورد جهان بینی و تفکری که در پس این ترانه وجود دارد ، بپردازم .

این ترانه شاید جنجالی ترین و پر سر و صداترین ترانه ای ست که در سال های اخیر منتشر و به گوش مردم رسیده است ، ترانه ای که ترانه سرای اثر ، با جسارت و جهان بینی ای متفاوت و از نظر من بسیار واقعی و زیبا ، نگاهی عمیق به مسئله و مشکلات بیشمار موجود در جهان ، و خالق و خدای تصویر شده ی این هستی انداخته است .

متاسفانه از آنجایی که مردم ما مردمی ، بسیار مذهب گرا و در پیرو پرورش فکری خود ، مخالف با نظرات و عقاید مخالف هستند ، به هیچ وجه  نتوانسته اند با این ترانه رابطه برقرار کنند و به تفکر در مورد مسائلی که در این ترانه بیان شده است ، بپردازند . حتی مشاهده می شود که دوستداران دو آتشه ی ابی هم ، گاهی علم مخالفت با این ترانه بلند می کنند و عده ای هم به شکلی برای خود راه در رویی در مضمون این ترانه پیدا می کنند و ترانه را آنطور که دوست دارند ، می شنوند و نه آنطور که هست . حتی شخص ابی نازنین هم ، در مصاحبه ای که چندی پیش با همین وبلاگ انجام داد ، به صلاحدید خودش ، به شکلی بر روی موضوع اصلی مورد بحث این ترانه سرپوش گذاشت و از نظر من هدف اصلی این ترانه را بیان نکرد .

به هر روی من می خواهم تنها به متن این ترانه توجه کنم و به کنکاشی ساده در متنی که پیش روی ماست و توسط ابی عزیز اجرا شده ، بپردازم و نه حرف و حدیث ها و برداشت ها و تصورهای عموما مذهب گرایانه ای که باز هم عده ای در یک ترانه ی کاملا معترض به این نوع نگاه ، به دنبالش هستند . متاسفانه این روش اعتدال بی مورد ، و کج دار  و مریز راه رفتن با هر نوع مسئله ای هم ، از خصوصیات نه چندان جالب مردم این سرزمین است که امیدوارم روزی حل شود .

نخست برای شناخت واقعی این ترانه ، مانند بسیاری از آثار ادبی دیگر به جغرافیای منتخب ترانه سرا نگاه می کنم . موضوع ترانه و جغرافیای وقوع این ترانه ، نه در محل زندگی ترانه سرا در لوس آنجلس ، بلکه در خانه ی مادری و به طور وسیعتر در خاور میانه است . کاملا نمایان است که ترانه سرا با شنیدن اخبار تکان دهنده ای که هر روز از خاورمیانه به گوش می رسد ، به خصوص زلزله ی ناگوار بم ، تصمیم به نوشتن ترانه ای می گیرد که در آن به جای اعتراض  های متداول به انسان ها و مخلوقین ناچیز و ضعیف - در مقابل خالق قدرتمند مورد تصور در ادیان گوناگون - اعتراض به خالق این هستی را مورد نظر و توجه قرار می دهد و به سراغ تصمیم گیرنده ی اصلی می رود . و مانند کسی که از اعتراض به انسان ها خسته شده و به جایی نرسیده است ، به قول ایرج جنتی عطایی ، خنجر صدایش را به سوی خدا نشانه می رود .

بله ، انتخاب این سوژه ، با این جسارت و با این عمق هیچگاه در ترانه ی نوین ایران انجام نشده بود و فکر هم نمی کنم که به این زودی ها تکرار شود . زویای نازنین ، هدفی را در ترانه نشانه رفته که هنوز برای مردم این خاک و حتی بسیاری از مردم جهان بسیار حساسیت برانگیز است و سر و صداهای بسیاری را به دنبال خواهد داشت .

او در سه بند نخستین ترانه ، از زلزله ی بم ، جنگ در عراق و جنگ در لبنان و فلسطین سخن می گوید و به گوشه ای از مشکلات گوناگون موجود در این گوشه از جهان اشاره می کند و در ادامه ، بی پروا به خدایی می تازد که در تمامی ادیان الهی ، به گونه ای برای مردم تعریف و مجسم شده است ، که قدرت مطلق این هستی ست و حضور و یا عدم حضور هر چیزی – از یک مولکول تا سراسر کائنات – بسته به قدرت و خواست اوست .

حرف زویا زاکاریان ، در تمام ترانه استفاده از همین تعریف مذکور است و از خدایی با این تعریف و با این قدرت گله هایی اساسی می کند ، که درستی یا نادرستی آنرا به اندیشه های بیدار و امروزی می سپاریم و نه اندیشه های باقی مانده در صدها و هزاران سال پیش ، یعنی زمان ظهور این ادیان .

زویا می گوید ، خدایی که در قصه های مختلف بیان شده در قرآن و تورات و انجیل و ... می تواند با اشاره ای ، معجزه ای عظیم برپا کند و ظالمین و سرپیچی کنندگان از فرمانش را نابود کند ، چگونه است که هیچگاه در طول تاریخ مدون و نگاشته شده ی بشر و نه افسانه هایی که مشخص نیست در کجا و چگونه رخ داده ، چنین معجزاتی را اعمال نکرده و انسان ها را از شر مشکلات عدیده و بی پایانشان رهایی نبخشیده است ؟ چگونه است که خدایی با این قدرت ، این جهان سراسر ظلم را می بیند و کاری نمی کند ؟ و یا اصلا چگونه می تواند چنین جهانی را بیافریند ؟ مگر هدف خداوند ، رسیدن به مدینه ی فاضله ای برای انسان ها نیست ؟ پس این بازی شوم زندگی و دنیا ، تا چه زمانی ادامه خواهد داشت ؟ تا زمانی که جهان را کاملا ظلم فرا گیرد و سپس منجی عالم ، ظهور کند و مردم را نجات دهد ؟ چه زمانی جهان از ظلم لبریز می شود ؟ تاریخ بشریت که همیشه لبالب از ظلم بوده ، هست؟

این سوال ها و صدها سوال دیگر ذهن زویا زاکاریان را می آزرده که دست بر قلم برده و این اعتراض را بیان داشته است . سوال هایی که بزرگترین علمای دینی در جهان هم از پاسخگویی آن عاجزند و در جوابمان چیزی جز تکرار آنچه هر روز می شنویم و در واقع بیشتر به پاک کردن صورت مسئله شبیه است  تا پاسخگویی به سوال ، از ایشان نخواهیم شنید . زویا در ترانه به زیبایی به این مسئله و بازی با واژه ها هم اشاره کرده است .

در ادامه نیز زویا زاکاریان با هوشیاری مثال زدنی خود ، در ادامه ی این اعتراض تند ، مسئله ای را مطرح می کند و شنونده و همه گان را به چالشی بزرگ و مطمئنن بی پاسخ می کشاند و خود را در موضع قدرت قرار می دهد و آن موضوع در این چند بیت دیده می شود :

اگه کفره کلام من

یکی حرفی بگه بهتر

وگرنه ، بازی واژه

نمی بازم منه کافر

صدای زنگ بی رحمی

سر هر کوچه و برزن

به گریه می رسه از درد

دل سنگ و دل آهن

به راستی ، اگر کلام او کفر است ، کسی یارا و توان و دانش آن را دارد که حرفی بهتر بزند ؟ آیا کسی تا این حد می تواند کم فکر باشد که منکر ظلم در جهان شود ؟ کسی می تواند بگوید ، فلسفه ی تولد نوزادی با قدرت خدا ، و سپس مرگش در زیر آوار زلزله ای که آن هم حاصل قدرت خداست ، چیست ، جز رنج بی پایان و ظلم بر خود کودک ، مادر و پدر و اقوام زنده مانده ی کودک ؟ آیا با وجود این مسائل و بی عدالتی های عمیق ، حرفی هم برای گفتن ، باقی می ماند ؟

زویا زاکاریان در بخش بعدی که بخش اصلی ترانه ی او و هدف اصلی ترانه ی اوست به سراغ مسئله ی خلقت می رود و باز هم ، خود خالق را باعث و بانی تولد کجی ها و مشکلات می داند که کلامی کاملا درست و به جاست . باز هم باید تکرار کرد ، خدا در ادیان گوناگون نیروی مطلق است و همه چیز در جهان مخلوق اوست ، پس کجی ها و زشتی ها و مشکلات هم مخلوقات او هستند ، آیا غیر از این است  ؟

چه کسی می تواند بگوید ، خدایی که در انتهای قدرت است ، چگونه شر را آفرید ، تا در مقابل خیر بایستد و در تمامی تاریخ از آن پیشی بگیرد . آیا شر و شیطان ذکر شده در ادیان ، مخلوق های همین خدا نیستند ؟

اگر خداوند به دنبال جهان نیکوست ، پس خلقت شر چه معنا دارد ؟ مطمئنم ، عده ای خواهند گفت که ما در حال آزمایش هستیم ، آزمایش الهی ؟؟؟؟

به راستی آزمایش جالبی ست ، انسان به یاد نویسنده ای می افتد که در آنجا ، نویسنده ، خالق و صاحب جان و مال بازیگران نوشته اش است و قدرت مطلق . هر گاه بخواهد خلق می کند و هر گاه بخواهد نابود می کند ، یا حتی نوشته را نیمه کاره رها می کند و می رود ، بی توجه به روابطی که در میان این اجزا به وجود آمده و جان گرفته است . تکلیف عشق ، دوستی ، مهر ، وابستگی ، زندگی ، امید ، آرزو ، اندیشه ، تفکر ، عقاید و صدها چیز دیگری که هستند و جریان دارند و در وجود این مخلوقین شکل گرفته است ، چیست ؟؟؟

به راستی اگر چنین خدایی وجود دارد و چنین انتظاراتی از انسانی که در خلقت خود هیچ نقشی نداشته است  دارد ، از نظر شما ، ما بازیچه هایی حقیر بیشتر هستیم ؟ !

در اینجا سوال دیگری هم مطرح می شود ، هدف از خلقت این جهان چیست ، جهانی که خیر و شر در کنار یکدیگر بوجود می آیند و بعد ، وظیفه ی سنگین مبارزه با شر بر گردن نحیف و ضعیف انسان گذاشته می شود . و جالب ، این موضوع است که این مبارزه ، همراه با تهدید و ارعاب هم هست ، که اگر به سوی شر بروی و کارهای خوب انجام ندهی به جهنم خواهی رفت و شکنجه خواهی شد و هزار چیز دیگر . تا کنون خودتان را با این قصه تطبیق داده اید ؟ یک بار این کار را بکنید ، آنگاه درخواهید یافت که چه ظلم بی پایانی بر شما وارد می شود . انسانی ، بدون کوچکترین دخالتی در تولد و مرگ خویش ، پا به عرصه ی جهان می گذارد و در طول زندگی ، یکسره بدبختی پیش پایش نازل می شود و مصیبت می بیند و در طول این عمر کوتاه هم ، همیشه باید نگران روز جزا باشد و از ترس آتش و دیگ و شکنجه ، بدبختی مضاعفی را تحمل کند و در تلاش برای جمع آوری امتیاز برای رستگاری ابدی اش باشد . به راستی معنای مطلق ظلم چیزی جز این است و آیا زویا در همین ترانه ، حرفی جز این موضوع را بیان کرده است ؟

در آخر هم ، زویا زاکاریان ، آرزوی بی پروا و جسورانه ی خود را بیان می کند ، که آن آرزو ، جایگزینی یک مادر با تمام تعریف هایی که از آن می شناسیم به جای خداست . مادری که بتواند برای خالقان و فرزندان خود دلسوزی کند و با استفاده از قدرتش از رنج بی پایانی که بر آن ها وارد می شود ، بکاهد ، نه آن که گاهی سونامی و زلزله و سیل و ... را بر آنان نازل کند و از جایگاه زندگی آنها برایشان گورهای دسته جمعی بسازد ، تا به قولی از آنها تست بگیرد !!

از نظر من ، این ترانه تلنگری عمیق و تفکر برانگیز برای تمامی انسان هاست ، انسان هایی که نسل در نسل ، گردن به حرفها و حدیث هایی می نهند که باید ، آری باید در مورد صحت و حقیقتشان عمیق اندیشه کرد . این ترانه علاوه بر این نگاه تند و برنده به خالق جهان ، نگاهی طعنه آلود و در عین حال کاملا جدی به مذهب و دین ، از هر شکلش دارد .

در نگاهی دیگر می توان نتیجه ای دیگر هم گرفت که شاید ، زویا زاکاریان ، خداهای خاص این ادیان را به چالش و اعتراض گرفته است ، الله در اسلام ، خدای مسیحیت ، یهوه در دین یهود ، که پرطرفدارترین ادیان جهانند ، و نه قدرت و یا نیروی همچنان ناشناخته ای که علت اصلی آفرینش این جهان است . خدایی که در این دین ها ، همانطور که گفتم ، قدرتی بی پایان دارد و دلیل هر وجود و یا عدم وجودی در جهان و صاحب جان و مال مخلوق های خود است .

در این جا ، بد نمی دانم که گریزی هم داشته باشم بر رباعی ارزشمندی از خیام نازنین ، اندیشمند بزرگی که بیان حرف ها و اندیشه هایش در قرن بیست و یکم نیز ، برای عده ای مذهب زده ، رعب آور و ترس آلود است . خیامی که تفکرات و عقایدش را صدها سال پیش با جسارتی مثال زدنی بیان کرده است .

یکی از رباعی های خیام نیز ، مضمونی کاملا مشابه و موازی با ترانه ی من اگه خدا بودم دارد . رباعی ای که در آن خیام هم ، آرزوی خدایی می کند تا انسان را به آنچه می خواهد به آسانی برساند . او نیز در دو بیت ، تمام حرف این ترانه را بیان داشته است ، از اعتراض به خلقت و خالق تا آرزوی خدا بودن و سامان دادن به جهان . حال این دو بیت را می آورم تا شما نازنینان هم با خیام و تفکراتش و تلاش های چند صد ساله ی بیداردلان ، برای رهایی از دروغ و خرافات آشناتر شوید :

گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان

برداشتمی من این فلک را زمیان

وز نو فلکی دگر چنان ساختمی

کآزاده به کام دل رسیدی آسان

 

به هر روی ترانه ی مذکور ، ترانه ایست که با جسارت مثال زدنی تمام ارکان سازنده ی آن ، ساخته ، اجرا و پخش شده است و مطمئنا ذهن های بسیاری را به تفکر و اندیشه ی بیشتر در مورد خدا ، انسان ، جهان و خلقت واداشته است .

در آخر هم درود و دست مریزادی عمیق و گرم ، برای خالقان این اثر درخشان و ماندگار و پر مغز ، به ویژه برای دلاورزن ترانه سرای ایران ، زویا زاکاریان عزیز دارم و آرزوی انتشار ترانه های بیدارگر دیگری ، از این دست را ، از همه ی دست اندرکاران روشنفکر در عرصه ی ترانه ی نوین ایران دارم.

به راستی ، اگه کفره کلام من یکی حرفی بگه بهتر ...

دوستدار شما محمدمهدي(معين)خدا نگهدار براي هميشه از وبلاگ حسرت پرواز نظر يادت نره دوست عزيزم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 0:24  توسط محمدمهدی   | 

قلبِ تو قلبِ پرنده
پوستت اما پوست شير
زندون تنو رها کن
اي پرنده پر بگير

اون ور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اون ور روزاي تاريک
پشت نيم شباي روشن

براي باور بودن
جايي شايد باشه شايد
براي لمس تنِ عشق
کسي بايد باشه بايد

که سر خستگياتو
به روي سينه بگيره
براي دلواپسي هات
واسه سادگيت بميره

قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شير
زندون تنو رها کن
اي پرنده پر بگير

حرف تنهايي قديمي
اما تلخ و سينه سوزه
اولين وآخرين حرف
حرف هر روز و هنوزه

تنهايي شايد يه راهه
راهيه تا بي نهايت
قصه‌ي هميشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت

اما تو اين راه که همراه
جز هجوم خار و خس نيست
کسي شايد باشه شايد
کسي که دستاش قفس نيست

قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شير
زندون تن و رها کن
اي پرنده پر بگير

 

 

قلب تو مثل يه قلب خيلي مهربون ميمونه مثل پرنده‌اي كه دلش صاف هستش و پاكه و اصلا آلودگي نداره پوستت و يا ميشه گفت منظور ابي بدن تو مثل شير خيلي نرم و لطيف هستش ميگه كسي كه عاشق هستش اصلا به تن زيبا و اينكه توي عاشقي اصلا به جسم يك نفر نگاه نمي‌كنه بايد مثل پرنده‌اي باشي كه هميشه اوج گرفته و دلش ميخواد تا جايي كه ميتونه اون بالا بالاها بره تا ديگه هيچ وقت سقوط نكنه. براي اينكه ادم بتونه كسي رو درك كنه بفهمه بخواد كسي رو باور كنه يايد يه تني باشه كه اين تنو لمسش كنه تا بتونه وقتي كه تو خيلي خسته‌اي خيلي افسرده‌اي دلت از همه چي گرفته سرتو روي شونه‌هاش بزاري و احساس كني يه حداقلش يه كسي هست كه ميتوني بهش تكيه كني و همين باوري باشه براي بودنت.حرف تنهايي درست هستش كه ديگه قديمي شده همه ميگن من تنها هستم ولي بعدش ميگه كه اگرم نتونستي به كسي برسي تنها ميموني و شايد تنهايي باعث بشه كه هميشه تا آخر عمرت هي از اين شهر به اون شهر از اين كشور به اون كشور مهاجرت كني  تا اخر سرش بتوني كسي رو كه همه زندگيته پيدا كني پس بايد اينقدر اميدوار باشي كه حتي اگه خار هم توي قلبت فرو كردن بازم به روزي نظر داشته باشي كه كسي هست كه تو رو ميخوادت واينكه تو رو با تمام وجود در بغلت ميگيره . واينكه هميشه بدون اگه كسي رو دوست داشته باشي كه به خاطر جسمش باشه اين عشق نبوده هوس بوده كه باعث ميشه شكست سختي بخوري پس بيا اون كسي رو كه ميخواي تعمق كني و به خاطر خودش به خاطر وجودش به خاطر اون آرامشي كه هميشه بهت ميده دوسش داشته باشي.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:46  توسط محمدمهدی   | 

سياوش قميشي يكي از بهترين خوانندگان ايراني است من خودم بسيار دوسش دارم من از حدود 3 سال پيش عاشق بي چون و چراي سياوش شدم و اينكه باور كنيد به غير ازسياوش هم هيچ آهنگ ديگه‌اي گوش نميدادم واقعا يادم مياد اون زمان كه سياوش رو گوش ميدادم خيلي خيلي عاشق شدم عشق رو درك كردم فهميدم كه سياوش شكست خورده‌‌ هستش مثل منو خود تو. چون كسايي كه سياوش  رو گوش ميدند ميفهمند معني درد رو. من يه روايتي درمورد سياوش شنيدم كه نه ميتونم بگم راست هستش و نه اينكه دروغ باشه سياوش قميشي عاشق دختري به نام فرنگيس بودش همين كه ميگه آخ كه ديگه فرنگيس عشق تو ديوونم كرد به كي بگم كه چشمات تو غصه زندونم كرد سياوش كه فرنگيس رو ميخواسته بهش ندادن و قيد ايران موندن رو ديگه زده و به لس آنجلس رفت سياوش 5بار ازدواج كرده و مثل اينكه به تازگي ها هم با دختري به نام نازنين ازدواج كرده حدود شايد (1سال پيش) از سياوش يه بار پرسيده بودند از چي ميترسي گفته بودش كه از اينكه شب تنها باشم  واينكه اگه مثلا يه روزي خدايي ناكرده (زبونم لال) مردم، كسي باشه كه دستم رو بگيره ديگه از هيچي نميترسم سياوش  دوره نوجواني‌اش در 14 سالگي پيانو ميزد و آهنگهايي غير رسمي ميخواند كه الانم ميدونيد داره حدود 5 الي 6 تا از آهنگاي قديميش رو با اهنگ جديد دوباره ميخواد بخونه در آلبوم (طلوع تا غروب)كه اين كارشم به نظر من در جواب پاسخ انتقاداتي است كه بهش ميكنن و ميگن دلمون ميخواد سياوش دوباره اون آهنگايي  رو كه قبلا ميخوند و ترنس نبودش رو بخونه مثل اون قديمي ها پرنده‌هاي قفسي،گل و تگرگ،نامه،جزيره و خيلي از آهنگهايي كه تك تك ماها زماني كه عشق خودمون رو از دست داده بوديم گوش ميداديم در آلبوم روز‌هاي بي خاطره هم كه هنوز و گريه كن گريه قشنگه رو خوندش البته خود سياوش در مورد اين موضوع گفتش كه 2 تا اهنگ هم بسيار آروم خوندم ولي خوب يه كمم تند هستش ديگه، در مورد موسقي سنتي هم  كه سياوش ميگفتش بعضي چيزا هستش توي زندگي آدم بايد تحمل كنه من قبلا به خاطر خيلي چيزها و خيلي از عواملي كه باعث مي‌شدند كه به اون چيزي كه ميخوام برسم نرسيدم خيلي غصه ميخوردم ولي ديگه برام مهم نيستش ياد گرفتم كه بايد خودم رو با شرايطي كه دارم وفق بدم.

سياوش قميشي حدود چهل و دو سالگي خوانندگي رو شروع كرد و تا الان حدود 20 سال است كه ميخونه خود سياوش ميگه كه من از شغل خوانندگي خوشم نمياد يا اينكه از ميكروفون به دست گرفتنو و زنده اجرا كردن خوشم نمياد ولي مجبورم براي اون كسايي كه دلشون ميخواد آهنگهاي منو گوش بدن اين كارو انجام ميدم.سياوش در آلبوم جديد خودش(طلوع تا غروب) كه اول ميگفتن آذر مياد كه فعلا نيومده و اينكه در درجه‌‌ي دوم هم دي مياد كه من بازم چشم آب نميخوره سر آلبوم روزهاي بي‌خاطره 2 سال طول كشيد ديگه همش امروز و فردا ميكردن اما خيلي طول كشيد ديگه تازه سياوش چند روز پيشم كه گفتش دارم تنظيم كننده آلبوم رو عوض ميكنم كه ديگه وابيلا شدش ديگه ما كه خوشحال ميشيم زودتر در بياد .سياوش به تازگي در كنسرتهايش هم در روي سن با دخترهاي مختلفي همخوني ميكنه و هم ميرقصه كه اصلا قبلا اينجوري نبوشدش قبلا خيلي كنتسرتش ساده‌تر برگزار ميشد در ضمن صدايي كه براي آلبوم اصليش ميخونه توي كنسرت‌ها اصلا اون صدا نيستش خيلي خيلي فرق ميكنه اما اگه ابي رو ببينيد انصافا صداش همونه بازم با نت 2 ميخونه و اينكه يه گروه كامل براي موسيقي ميبره حدود 10_12 نفر هستند هميشه با ابي‌اند و ابي شايد تنها كسي باشه كه بزرگترين آمفي تئاترهاي جهان رو توش كنسرت اجرا كرده باشه.

آرزوي سلامتي و تندرستي براي سياوش قميشي عزيز داريم.

(در ضمن متن از خودم هستش و از جايي برنداشتم )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:34  توسط محمدمهدی   | 

گپي با ابي و قميشي

 

قميشي به ابي ميگه:

اين دماغ و به ابراهيم كي داده

****************** ميشه تو دماغش بزني تازه

 بايد بره يه خورتومو برداره

 *****************ابي جونم جز اين غمي نداره

 ابي جونم غصه نخور كه دماغت درازه

****************** هرچند بده ولي تو اون يه رازه

 كام صدات از دماغ درازه

****************** واي كه چقدر اون به صداش مي نازه

 

خوب ابي در جواب به قميشي ميگه:

اين كلرو به سياوش كي داده

****************** خسيس بوده يه دونه مو نداده

بايد بره روغن سرش بماله

 **************** ماساژ بده تا يه چيزي دراره

 قميشي جون غصه نخور كه كلت مو نداره

 ***************** هر چند بد ولي يه راهي داره

 برو دكتر بگو كه مو نداره

  **************** اون وقت خودش برات يه مو ميكاره

سياوش كچل

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 23:17  توسط محمدمهدی   | 

ابی پس از کسب مقام اول از بین ۳۵ خواننده پروفشینال در بین حجم زیاد سوالات خبرنگاران خبرگزاریهای اروپایی گرفتار شد.

ابراهیم حامدی ملقب به ابی بار دیگر ایران و نام خودش رو در سطر اول دنیا حفظ کرد.

این خواننده برجسته قبلا هم در فستیوال های صدا در ترکیه-فرانسه-وایتالیا هم به این مقام رسیده بود اما این بار مقام خود رو هم حفظ کرد و همچنین رکورد دست نیافتنی خود رو دست نیافتنی تر کرد و موفق به شکستن رکورد قبلی خود شد.

ابی که در بین مردم ایران از محبوبیت بسیار بسیار خوبی برخوردار است بار دیگر باعث افتخار برای مردم کشورش شد.

ایشان که موفق به دریافت لقب بسیار بزرگ و بین الملی آقای صدا(
master Of Voice)یا همان (the Voice Man) در این فستیوال ها شده است در عین حال بسیار خاکی و صمیمی است.

ابی رو در ایران هم لقب آقای صدا میشناسند و هم به عنوان مرد شماره یک همان(
own Man) این خواننده مردمی و پرطرفدار همواره در آسمان موسیقی ایران خوش درخشیده است.

ابی به خاطر داشتن وسعت صدا و تکنیک خوانندگی بسیار عالی بارها و بارها مورد توجه اساتید بزرگ موسیقی قرار گرفته اند از جمله دعوت از ابی توسط سازمان فرهنگ به این جهت که ایشون در رده موسیقی کلاسیک در سبک اپرا زیر نظر یک کوچ بسیار زیاد ایتالیایی که از اساتید این رشته ناب و تکنیکی و سنگین موسیقی تعلیم بدهد.

همچنین ابزار علاقه خواننده سنتی خوان و نامی ایران استاد شجریان و..........

اجرای تنهای بسیار سنگین و گامهای موسیقیایی فوق العاده بالا توانایی در اجرای نت دست نیافتنی دوبالا که در دینا تنها دو خواننده قادر به اجرای آن بودند آن هم به طور نیمه کاره و لحظه ای: استاد شجریان یکی از آن دو هست که به خاطر فشار سنگین اجرای این نت دیگر قادر به خواندن نت دو بالا نمی باشد و سومین نفر هم ابی می باشد که خوشبختانه ایشان به طور کامل و استاندارد هنوز هم قادر به اجرای این نت بسیار سنگین هستند

ابی از شیک پوش ترین خوانندگان ایران و دنیا به حساب می آید. هدف بهترین و معروفترین کمپانیهای معتبر پوشاک شده است و  این کمپانیها از ایشان خواسته اند که جدیدترین و گرانقیمت ترین پوشکهای آن ها را برای تبلیغ به تن کند. البته ارائه این پیشنهاد تنها به دلیل خوش پوش بودن ایشان نمی باشد بلکه ابی از محبوبترین و پرطرفدارترین خوانندگان ایران و دنیا به حساب می آید که همین موضوع در ارائه این پیشنهاد بسیار موثر بوده است.

پرجمعیت ترین و موفقترین کنسرتها مربوط به کنسرت هایی است که ابی در آنها شرکت می کند کنسرت های ابی همچنین از تمامی خوانندگان جذابتر و شیرین تر و پرهیجان تر می باشد.

ابی با تکه کلامها و رفتارهای بی نهایت محبت آمیز مردم را همیشه با خود همراهی کرده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 21:37  توسط محمدمهدی   | 

نمیدونم امروز چه اتفاقی افتاد که یک دفعه خیلی دلم خواست برم سراغ آهنگ های سیاوش قمیشی و اینکه ناگهان هم یک عکس بسیار دلخراشی که اصلا عقلم رو پروندش رو دیدم دیگه واقعا دلم میخواست داد بزنم از خدا بپرسم خدایا واقعا این چه رسمی است دیگر شب اول عروسی به این صورت مردن چیست چه معنایی دارد واقعا که چه دنیای غریبی است خدایا تو خود میدانی چه میگویم امیدوارم شما هم حس منو داشته باشید که خیلی دلم شکست .حالا خوبه که اون عکسی رو که گفتمم نگاه کنید.

گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد ...

می روم گم شوم در انبوه خاطراتی كه بعد ِتو بايد ...

بعد از اين استکان زهرآلود ، چون پروانه به خواب خواهم رفت

جای قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ می سايد

آرزوهای كوچكم را حيف می برم با خودم به گور اما

آرزو می كنم تو خوش باشی ، حسرتت بر غمم می افزايد

مجلس ختم من كه می آيی ، يك لباس سفيد بر تن كن

بارها گفته ام به تو عزيزم ! رنگ مشكی به تو نمی آيد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 10:25  توسط محمدمهدی   | 

بسمه تعالی

1.    در ازدواج موقت، رضايت طرفين و خواندن صيغه كافي است و نوشتن و شاهد گرفتن لازم نيست.

2.  خود زن و مرد مي‌توانند صيغه عقد را بخوانند. ابتدا مدت عقد (از يك ساعت تا چند سال) و ميزان مهر (مثلاً از هزار تومان تا ...) را معين كنند و بعد صيغه عقد را بخوانند.  

«صيغه عقد»

زن مي‌گويد:

«زَوَّجتُكَ نَفْسي في المُدَّةِ الْمَعْلوُمَه عَلَي الْمَهْرِ الْمَعْلوُم»  (خودم را به تو تزويج كردم براي مدت معين با مهر معين)

بعد مرد مي‌گويد:

«قَبِلْتُ» (قبول كردم)

     تبصره: اگر خود مرد و زن نتوانند صيغه را به عربي صحيح بخوانند به هر لفظي كه صيغه را بخوانند صحيح است. اما بايد لفظي را بگويند كه معني «زَوَّجْتُ و قَبِلْتُ» را بفهماند.

عقد موقت طلاق ندارد بلكه جدا شدن زن و مرد بواسطه تمام شدن مدت عقد و يا بخشيدن مدت (مرد باقيمانده زمان عقد را به زن مي‌بخشد) مي‌باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 22:49  توسط محمدمهدی   | 

با سلام خدمت دوستان عزیز.این دفعه تصمیم گرفتم عکسهای ابی عزیز رو که در پهنای اینترنت وجود ندارد (جديد ترين كنسرتش) رو براتون بذارم که توسط هومن عزیز به دست من رسیده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 23:35  توسط محمدمهدی   | 

ياران ياران منشينيد خموش //ايران در سايه‌ي دار است منشينيد خموش//

زير ساتور تبهكاران است منشينيد خموش ياران منشينيد خموش//

در كشور ما سرب سوزان است پاسخ //گر بپرسي از عدالت//

هر ره ديگر بود مسدود جز راه رذالت منشينيد خموش //

ايران در سايه‌ي دار است منشينيد خموش//

گرديد وطن غرقه‌‌ي اندوه و محن واي وطن واي وطن واي//

سرخ‌اند از اين غصه سفيدار چمن واي وطن واي وطن//

خيزيد رويد  از پي تابوت و كفن  واي وطن واي وطن واي//

اي غرق در هزار غم  بي‌دوا وطن//اي طعمه‌ي گرگ عجن مقتدا وطن//

قربانيان تو همه گلگون قبا وطن //عزيز وطن غريب وطن بي نوا وطن//

بي ‌كس وطن غريب وطن بي نوا وطن//

مادر ببين عروس وطن بي‌جهاز شد//مادر ببين دست اجانب دراز شد//

هر شب به‌اش نصيب پلنگ و گراز شد //عزيز وطن غريب وطن بي نوا وطن//

بي كس وطن غريب وطن بي ‌نوا وطن//

 در هيچ كس همت و دين و ثيات نيست//

در هيچ كس همت و دين و ثيات نيست//

جان كندن از زندگي ما حيات نيست//

از هيچ سمت راه گريز و نجات نيست//

اي خاك تو جواهر و لعل و طلا وطن//

تهرانيان تهرانيان همه گرفتار مصيبت‌اند//

ايرانيان ايرانيان همه بر زوال و وحشت‌اند//

تبريزيان تبريزيان گرفتار محنت‌اند//

از بهر مردو زن شده محنت سرا وطن //

عزيز وطن غريب وطن بي نوا وطن//

آن عقربي كه بر وطن افتاد حاظر است //

آن خائنین ستمگر و جلاد حاظرند//

آن مهر و دفتر و اسناد حاظر است//

كردند بر تو  ناخلفان ظلم‌ها وطن//

عزيز وطن غريب وطن بي نوا وطن//

دوستان به نظر شما آیا با این فضای مسموم جامعه و اینکه چنین سردمدارانی وضع جامعه رو به دست گرفتند میشه عاشق شد به کسی رسید دست کسی رو گرفت آه ای دوستان منشینید خاموش امیدوارم که بتونیم ما نسل جوون تر ها وضع رو بهتر کنیم امیدوارم بزارن و دولت احمدی نژاد هم که به طور عجیبی گند زده است کجاست آقای خاتمی کجاست آزادی واقعی واقعا ما منتظر میمونیم ببینیم چی میشه همگی دست در دست هم دهیم تا ایرانی آباد به وسیله ی خود جوانان بسازیم. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20:39  توسط محمدمهدی   |